![]() |
![]() |
|
| سوگند به دو چشمت که در آن هزاران هزار ستاره ی سرگردان می درخشد |
|
گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق تو را می خواهم ای جانانه من تو را می خواهم ای آغوش جان بخش تو را ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود .: فروغ فرخزاد :.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 2:29 توسط آلا |
|
|
7 روز گذشت، 7 روزی که به اندازه 70 سال بود، 7 روزه که مادر راحت خوابیده ، بدون درد... مادر چه شبهایی که تا صبح درد کشیدی و ناله کردی مادر حالا راحتی؟ راحت بخواب. میدونم که جات خوبه، خوشحالم. ای خدای مهربون مامانم اومده پیش تو مواظبش باش آخه اینجا خیلی ناراحت بود و درد می کشید. مامان بزرگ ... بابا بزرگ، دخترتون اومده پیشتون مواظبش باشید. دایی خواهرت اومده پیشت مواظبش باش. آهای فرشته های آسمون می خوام فریاد بزنم بگم که مواظب مامان من باشید. می دونم الان تو بهشتی مادر می دونم به خدا. مادر منم زود ببر پیش خودت، نمی خوام تو این دنیای پر از دروغ و ریا زندگی کنم، خیلی تنهام. من و پدر غریبیم. خونمون خالیه از تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 1:54 توسط آلا |
|
|
صبح از خواب تو میپرم… و تا وقتی که روز در خاموشترین ساعتش به چرتی افسرده فرو میرود در هر گوشهای میبینمت… صدایت را میشنوم… آشفته از پی سایهای دنبالت میکنم و سرانجام بی امید در تلاشی ناخواسته سعی میکنم که فراموشت کنم شب به سختی به خواب می روم و صبح دوباره از خواب تو میپرم…
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:2 توسط آلا |
|
|
تنهام... خیلی تنها... احساس می کنم یه چیزی تو زندگیم کمه، دوست دارم بهش بگم که چقدر دوسش دارم... ولی به کی؟ دلم می خواد بهش اس ام اس بزنم و بگم: چه درونم تنهاست و در این تنهایی شاخه ی خشک نگاهم، گل چشمان تو را می جوید. تو؟ به قول سهراب: چه فکر نازک غمناکی... تو نیستی و تُهی مرا در آغوش گرفته ، پوچی با من عجین شده و من سرشارم، سرشار از عشق ولی... خالیام بی تو. .: آلا :.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:47 توسط آلا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| دل خودم |
ماییم و نوای بی نوایی
بسم اله اگر حریف مایی |
| دوستان |
|
.: Delphi :. (وبلاگ خودم) پریای مهربون (وبلاگ داداشم) شاپرک قصه ها امید مبهم آوای بارانی عشق واقعی دیار کهن (خودم) |
|
RSS
|